
منو ببخشید حوصله ندارم اصلا
حالم خوب نیست عین این دیوونه ها شدم
تازه درک کردم که خواهرم فوت کرده و ...
اصلا نمیتونم مطلبی بنویسم
توی این مدت عسل خانم یه بچه ی دیگه با فاصله ی ۶ روز از اولی بدنیا آورد و حالا هر دوتاشون چشماشون باز شده و دارن دیگه به شیطنت میرسن
خلاصه که اسم اولی رو گذاشتم توپول و اسم دومی رو گذاشتم شومبا خیلی دوسشون دارم
امتحانا نزدیکه و فردا هم یه امتحان خیلی سخت دارم نمیدونم این ترم چند تا میافتم تا حالا از ترم اول فقط برای شاگرد اول شدن درس میخوندم ولی حالا باید فقط برای نمره قبول درس بخونم
دارم دیوونه میشم دلم هم برای اون تنگ شده چی کار کنم ؟
برم به درسام برسم
بای
نمیدونم چی بگم
اولین روزی که این وبلاگ رو شروع کردم به نوشتن اولین پست با این نوشته آغاز شد :
من دوسش دارم هااااااااااااااااااااا
ولی حالا
اولش با عشق اون شروع کردم
حالا که اون نیست هیچ کس دیگه ای هم نیست
نمیدونم چرا دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره
نظر شما چیه ؟
این وبلاگ رو ببندم
هر چی شما بگین
نمیدونم
شما نظر بدین
منم ای بد نیستم کلی خبر دارم براتون
خبر اول : عسل خانوم من ( گربه ی ناز نازیم ) نینی کوچولوشو بدنیا آورد البته دو تا نینی داشت ولی اولیش مرده به دنیا اومد و بعدیش رو خدا رو شکر به سلامتی به دنیا آورد یه نینیه خوشگل که سفیده و فقط دمش زرده و چند تا لکه ی کوچولو روی سرش هم کرم هستش
یه ماجرای جالب در مورد عسل خانوم و خواهرشون ملوس که اون هم به زودی مامان میشن باید بگم که وقتی عسل خانوم فارق شدن من ملوس رو آوردم پیش بچه ی عسل تا اینکه ببینم چی کار میکنه اول که ملوس شروع کرد به لیس زدن و ناز کردن عسل بعدش یه مقداری بچه ی اونو بو کرد و شروع کرد اونو به لیس زدن و باهاش بازی کردن و ناز کردن طوری که دیگه عسل میره یه گوشه ای واسه خودش استراحت میکنه و خاله ملوس خانم برای نینی کوچولومون مادری میکنه
البته مامانم اولش میگفت نزارم که ملوس بچه رو ببینه چون فکر میکردیم ممکنه که بهش پیف کنه و اذیتش کنه ولی خیلی تعجب کردیم
واقعا من متعجبم اینا حیوونن و خاله و دایی و عمه و عمو نمیفهمن ولی عاطفشون رو وقتی آدم میبینه محبتشون رو میبیه باید درس گرفت
خبر دوم : از اون هستش میدونین منو اون از توی یه سایت دوست یابی با هم آشنا شدیم من توی اون سایت دو تا شناسه دارم با اسم های متفاوت که اون هم میدونست و هم توی شناسه های من و شناسه ی مامانم عضو بود و جزو دوستامون بود و فقط ۹ تا دوست داشت که تنها دوستش که پنهان نبود من بودم چند روز پیش رفتم شناسه ی مامانم رو چک کنم دیدم دوستاش شدن ۶ تا رفتم دیدم شناسه های من رو از لیست دوستاش پاک کرده آخه من نمیفهمم من به اون بدی کردم یا اون به من بدی کرده و کلی ناراحت شدم و حرص خوردم عجیبه که چرا شناسه ی مامانم رو پاک نکرده حالا خودم میرم از اونجا پاکش میکنم تا لجش در بیاد
خبر سوم : درس ذخیره و بازیابی از ۲۰ میانترم شدم ۲۵/۲ خیلی عالیه نه ؟ خب من هیچی از این درسا نوفهمم .
خبر چهارم : تنها ۲۰ کلاس زبان رو در امتحان قبل از میانترم من گرفتم
خب من همه چی از این درسا وفهمم
خبر پنجم : دیشب داشتم فکر میکردم که مثلا پیش بابام هستم اون شب روی تختش خوابیده منم دارم باهاش حرف میزنم گفتم این دفه به خودم جرعت بدم برم توی بغلش وقتی به این فکر میکنم گریم میگیره توی فکرم بهش گفتم که چرا هیچ وقت منو بغل نمیکنی ؟
بعد دوباره امروز داشتم فکر میکردم بهش گفتم که چرا منو گذاشتی رفتی چرا یه موجود زنده رو نذاشتی که کنار پدر و مادرش با هم زندگی کنه و بزرگ بشه در جواب توی فکرم از طرف اون میدونستم که میگه که مادرت رو نمیتونستم تحمل کنم و اذیتم میکرد و ... زندگی برام سخت بودو مادرت اخلاق نداره و ...
منم بهش گفتم چرا وقتی که مامان بهت گفت که بیا بخاطر این بچه باز با هم زندگی کنیم امتناع کردی ؟ اونم گفت که من میخواستم زندگی کنم با مامانت نمیتونستم زندگی کنم اون غیر قابل تحمل بود نمیتونستم دیگه تحمل کنم اون زندگی رو و ...
نتیچه ی نهایی که گرفتم این بود : پدرم تو زندگیتو بخاطر من فدا نکردی تو منو فدای زندگیت کردی تو من و رها کردی که خودت بتونی زندگی ایده عالت رو بدست بیاری و فکر نکردی که زندگی ایده عال برای یک بچه ی ۴ ساله حتی زمان بعد از طلاق که دنبالت دویدم و خواستم که باهات بیام ولی منو پس زندی فکر نکردی من قربانی زندگی ایده عال تو هستم وقتی میام خونت میبینم بهترین امکانات رو داری بهترین وسایل اونجاست این حسادت نیست از جانب من این تاوان قربانی شدن منه این تاوان نداشتن پدر برای منه این زندگی نکبتی که من دارم نتیجه ی عمل تو هستش پولی که به من میدی جای آغوش گرم تورو نمیگیره نمیتونم اون پول رو بدم به کسی که بهم آغوش تورو بده خواستم آغوشت رو از مرد دیگه ای بگیرم ولی وجدانم نذاشت خواستم تکیه گاهی که تو باید برای من میبودی رو از یه نفر دیگه تقاضا کنم ولی ....
وقتی خیلی تنهام وقتی خیلی دلم یه آغوش میخواد وقتی از همه جا درمونده شدم وقتی هیچی دیگه نمیفهمم وقتی ...
فکر میکنم و میدونم که خدا با منه اون موقع هستش که توی تصوراتم میبینم که خدا یه لباس سفید به تن داره و من سرم روی پاشه و داره سرم رو نوازش میکنه
اما اینم کافی نیست
ای کاش یه پدر واقعی داشتم
بابای فردا نمیدونم میای بخونی یا نه ولی سعی کن که پدر خوبی باشی برای کوچولوت
با اون هم کلا به هم زدم
یعنی دیگه تلفن نکرد که جواب سوالا رو بده من هم دیگه بهش نه تلفن کردم نه هیچی همه چی رو حد اقل پیش خودم تموم کردم
گفتم کسی که واسه همه چی وقت داشته باشه جز من به درد من نمیخوره
چند شب پیش همه ی عکساشو نگاه کردم عکسایی که با هم انداخته بودیم و عکسایی که برام از خودش فرستاده بود همه رو نگاه کردم و گریه کردم و ازش خداحافظی کردم
برام خیلی سخت بود ولی من تونستم و این کارو کردم
راستی یادتون نره نظرتون رو در مورد آهنگم بنویسید هااااااااااااا
اگر هم اجرا نشد روی پلی کلیک کنین تا اجرا بشه
خیلی قشنگه یه آهنگ عربی هستش در مورد یه مردی هستش که زن و بچه داره و بعد از یه جریاناتی با یه زنی میریزه رو هم و در هین اینکه با اون زنه رفته بوده بیرون زن و بچش اونو با اون زنه میبینن و خودش به اشتباهش پی میبره و میاد و با زنش آشتی میکنه و از معذرت خواهی میکنه
و جریان به خوبی و خوشی تموم میشه
منتظر نظراتتون هستم
بای
دیگه فکر کنم اگه ازش جدا بشم بهتره
برای چی ؟
خب معلومه وقتی دو هفته هست که بهش برنامه هاتو دادی که بنویسه ولی ننوشته و حالا تازه یه چیزی هم بهش بدهکار میشی و توی روز آخر عین خر توی گل میمونی اونقوت میفهمی که چی میکشم از دستش
خدایا خسته شدم
چرا انقدره اذیتم میکنه ؟
خدا به پدر و مادر این آقای یک انسان معمولی عمر بده که حد اقل تحقیق اخلاق رو برام نوشت و حالا من باید برم کنفرانسش بدم
ولی اون که الان دو هفته هستش که سوالا دستشه ...
دیشب که با دوستاش رفته بیرون گردش کنار دریا فقط بد اخلاقیا و شلوغی کاراش رو واسه من میاره ولی یه ذره بهم کمک نمیکنه
امروز از سر کارم زنگ زدم هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم ( فوش ندادماااااااااااااا داد زدم فقط )
خلاصه که اعصاب ندارم
دانشگاه هم که گیر بازاره من که هیچ ایرادی ندارم هم بهم گیر میده
تولد داداشی خودمم بهش تبریک میگم ( وبلاگ نابخشوده ) امیدوارم که صد سال زنده باشه و ...
بغض توی گلوم پر شده
حالم بده![]()
![]()
![]()
بی محلی ها کار خودش رو کرده
الان داره توی اینترنت برام پی ام میده که چرای اینجوری کردی چرا اونجوری کردی چرا سرم داد زدی تا حالا کسی سر من داد نزده و ...
حالا اینگاری یه جاییش بد جوری سوخته
خلاصه اینکه من باز هم کم نمیارم و بهش گفتم هر جوری با من رفتار کنی من هم با تو عین خودت رفتار میکنم
این شعر زیر هم خیلی قشنگه
فعلا بای
يك حقيقت تلخ
يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره
يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره
مي خواد امتحان آنه آه تا داره يا نداره
يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش
اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره
انتخابم مي آنه ، پولشو اما نداره
يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
اون يكي مداد براي آب و بابا نداره
يكي ويلاي آنار درياشون قصره ولي
اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره
يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد
مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره
يه نفر تولدش مهمونيه ، همه ميان
يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره
يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش
يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره
يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح آنن
يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره
يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي
يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره
تو آلاس صحبت چيزي مي شه آه همه دارنيكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره
يكي دوس داره آه آارتون ببينه اما آجا
يكي انقد ديده آه ميل تماشا نداره
يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه
يكي اما خونشون اتاق بالا نداره
يكي جاي خاله بازي آلاس شنا مي ره
يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره
يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره
يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه
يكي از بس آه نخورده شب و روز نا نداره
يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس
يكي هم براي گرماي دساش ها نداره
دخترك مي گه خدا چرا ما
.... مادرش ميعوضش دخترآم ، او خونه ليلا نداره
هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه
يكي آزمايش نوشتن واسش ،اما نمي ره
مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره
بچه اي آه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره
يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه
پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره
ياد اون حقيقت آلاس اول افتادم
دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره
راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم
مليكا چه چيزايي داره آه رعنا نداره ؟
بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره
يه چيزايي داره توش آه توي دنيا نداره
هميشه تو دنيا آلي فرق بين آدما
اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره
خدا به هر آسي هر چيزي دلش مي خواد بده
همه چي دست اونه ، ربطي به شعرا نداره
آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا
اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره
آاش يه روزي بشه آه ديگه نشه جمله اي ساخت
با نمي شه ، با نمي خوام ، با نشد ، با نداره
مامان که رفته بود تهران که به قول خودش برای خواهرم تولد بگیره و سر مزارش شیرینی و شکلات پخش کنه
من هم که از ظهر تا ساعت ۶ کلاس داشتم
وقتی اومدم خونه شماره ها رو چک کردم تلفن هایی که افتاده بودند رو نمیشناختم که شمارشون مال کیه و یکی از شماره ها فقط صفر بودو من باز هم نفهمیدم که کی ممکنه با این شماره تلفن کنه
خلاصه شب که از تنها یی حوصلم سر رفته بود زنگ زدم خونه ی دایی اینا ببینم مامانم اومده یا اینکه نه ؟
خلاصه دیدم که نیومده و رفته خونه ی یکی از فامیلا که ۱۲ عید فوت کرده بود و میخواست که تسلیت بگه به زن دایی گفتم اگر مامان برگشت بهش بگو که به من تلفن کنه ( خب دلم براش تنگیده بود )
رفتم خوابیدم و بعد از چند دقیقه دیدم که تلفن زنگ زدو گفتم حتما مامانه تازه من به زن دایی گفته بودم که بهش بگو تلفن اتاقم و بگیره که این همه راه رو ندوام تا پذیرایی
گوشی رو برداشتم و دیدم یه آقای اسم مامانم رو میگه و میگه که اسماعیل ... ( فامیلیشون رو گفت ) هستم و فهمیدم که دایی نادیده ی من هستش که در لبنان هست و من تا حالا ندیدمش و خبر از فوت پدر بزرگم میده ![]()
شکه شدم ![]()
با خودم گفتم من همین امروز بود داشتم عکس بابایی رو نگاه میکردم و میگفتم که اگه بابایی فوت کنه مامان من کلی حالش بد میشه آخه مامانم با پدر بزرگم نسبت به خاله و دایی هام بیشتر نزدیک بودو یه رابطه ی فوق العاده عاطفی داشتند و از اینکه یه چیزی رو پیشاپیش حس کردم هم بدم اومد از خودم هم تعجب کردم
خلاصه که پدر بزرگ من فوت کرد دقیقا در روز تولد خواهرم
پدر بزرگی که نزدیک به ۱۳ سال بود ندیده بودمش و قرار بود امسال بریم لبنان که ببینیمش
خدا بیامرزتت پدر بزرگ
خدا خواهرم رو هم بیامرزه
خدا تمام رفتگان رو بیامرزه
فاتحه بخونیم ![]()
نمیدونم چرا ؟ ولی ... خب توی این جامعه ی به این بزرگی همه جور آدمی با همه جور اخلاقی وجود داره فقط باید سعی کرد که خودت رو نگهداری و خودت مثل اونایی که دوست نداری نشی
الانه دیگه سخته که حتی بتونی خودت رو هم کنترل کنی و مثل دیگران نشی جامعه انقدره بد شده که بخوای نخوای یه جوری حتی ذره ای هم که شده هم رنگشون میشی
حقيقت آدمها آن چيزي نيست كه برشما آشكارمي كنند.بلكه آن است كه از آشكاركردنش برشماعاجزند.
بنابراين اگرميخواهيد آنها رابشناسيد .به آنچه مي گويند گوش ندهيد .بلكه به آنچه ناگفته مي گذارند گوش بسپاريد.
مجبور بودم بمونم تا مامان بیاد خونه تا قبض ها رو بده ببینم من اولویتم چنده فهمیدم که یکی رو مهر و اون یکی رو آبان میگیرم
خوبیش فقط اینه که دو تا رو پشت سر هم میدن و من میتونم اون شماره ای رو برای خودم نگه دارم که رند تر هستش
دیروز رفتم کلاس زبان خیلی خوب بود سه تا پسر هم بهمون اضافه شدن و یکیشون توی الهیه درس میخونه و ما میترسیم دیگه بعضی از حرفا رو بزنیم ![]()
خلاصه اون دو تا هم انقدره پر رو هستند و همش هر چس استاد بد بخت میگه انگلیسی حرف بزنید گوش نمی کنن و خلاصه پدر ما رو از لوده بازیاشون در آوردن و حالا تازه انقدره هم بو گند میدن که نگو من که خوبه تازه کنار پنجره نشسته بودم مجبور شدم با وجود سرو صدای زیاد بیرون پنجره رو باز کنم تا بتونم یه نفس راحت بکشم از بوگند اینا . یکیشون که کار کشاورزی میکنه و اون یکی هم به قول خودش توی کار شکمیه و یعنی توی کار سوسیس و کالباس و ایناست ![]()
خلاصه جمعه هم مجبور شدم برم کلاس و استادمون هم بخاطر میلاد رسول بهمون یکی یه نمره جایزه داد ![]()
معدم خیلی درد میکنه از اعصابمه اگر اعصابم بهم بریز و استرس داشته باشم اینطوری میشم و کلی اذیتم میکنه .
دیروز که رفته بودم کلاس زبان وقتی برگشتم دیدم که اون تلفن کرده و ولی با این حال بهش تلفن نکردم که بگم اومدم خونه ازخونه هم که رفتم بیرون بهش تلفن نکردم آخه همیشه تلفن میکردم و میگفتم که مثلا من دارم میرم فلان جا و بدون که اینطوریه و سر ساعتی هم که بهش میگفتم بر میگردم تلفن میکرد که ببینه که من برگشتم یا نه تازگیها حتی توی اینترنت رفتن من رو هم چک میکنه
خلاصه شب زنگ زد و بعد جواب سلام دادن دوباره شروع کرد به داد و بیداد که کجا بودی و چرا تلفن نکردی و تا من اومدم بگم خب مگه تو هر جا میری به من خبر میدی و خب من هم کلاس دارم و اینا زود بهش بر خورد و قطع کرد و هنوز تلفن نکرده و من هم باهاش تماس نگرفتم و اصلا هم برام مهم نیست
یکی پرسید که چرا هنوز داری اینجوری باهاش ادامه میدی وقتی که برات مهم نیست ؟ من برای این دارم ادامه میدم که نمیخوام اون کسی که اول میگه بس کنیم من باشم چون به قول یکی از دوستام میخوام اون بدهکار باشه و من طلبکاره و باز هم به قول همون دوستم دارم طاوانش رو هم میدم ولی چه کنم دیگه اینطوری دوست دارم
امروز که از دانشگاه برگشتم مامانم گفت که دوبار تلفن کرده اونی که تا حالا امکان نداشت که صبح به من تلفن کنه حالا صبح دو دفه تلفن کرده
خیلی هم با مامانم مودب صحبت کرده
خب دیگه باید بگم که دیشب هم تلفن کرد و گفت که کتفش در رفته و من هم خیلی عادی باهاش حرف زدم و گفت یعنی تو یه زنگ به من نمیزنی ببینی که مردم یا زندم من هم گفتم زنده بودنت و که میدونم زنده ای و این کافیه و اونم کفری شد و خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد
شده عین این بچه ها
اعصاب ندارمااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
راستی عکسی که این بقل گذاشتم عکس چشمای خودمه و کار فوتوشاپش هم از خودمه
دیگه زنگ نزد تا یکشنبه و ساعت ۶ و خرده ای بود که تلفن کرد و کلی گلایه که چرا دو روزه به من تلفن نکردی نه من میخوام بدونم که تویی که دم به ساعت به من تلفن میکردی و تک زنگ میزدی که بهت زنگ بزنم و نمیتونستی ازم بی خبر بمونی چی شد که بهم تلفن نکردی ؟
من هم گفتم که خب فکر کردم حتما دوباره با من قهر کردی آخه عادت داری آخر سر هم بهش گفتم مگه وقتی که تو دو هفته رفتی به من تلفن کردی که با خبرم کنی ناراحت نباشم و اونم گفت آهان فهمیدم و مراقب خودت باش و کاری نداری و خداحافظ
من هم دوباره بهش تلفن نکردم تا دیشب که دوباره ساعد نزدیک ۱۲ بوده زنگ زده منم خواب بودم خیلی خونسرد گفتم که من خوابم و خداحافظی کرد و قطع کرد
حالا مامانم اومده میگه این کی بود دیشب نصف شبی تلفن کرد گفتم که اون بود گفتش که بابا این دیوونس من تا ۵ صبح نتونستم دیگه بخوابم
گفتم برو بهش تلفن کن و فوشش بده من چی کار کنم
خودم کم از دستش کفریم تازه باید حرف هم بخورم
خلاصه از اینکه کون سوزش کردم و بهش تلفن نکردم و کونش سوخته کلی حال کردم ![]()
باز هم به کارم ادامه میدم
دیروز کلاس زبان رفتم و معلممون هم کلی صورت رو صافکاری کرده بودو فقط من نمیدونم چرا این ابروهای پاچه بزیش رو درست نمیکنه
از امروز هم تا آخر هفته هر روز دانشگاه کلاس دارم و کلی سرم شلوغه آقا کسی درس سی++ رو بلده ؟
یا ساختمان داده ها رو توروخدا به من کمک کنین
اول از همه در مورد نوشته قبلم اینکه اصلا ناراحت نیستم که اونو نوشتم چون یک واقعیته و این وبلاگ اسمش هم آنتی دروغ هستش
به هر حال
از لحن بدم هم در subject قبل معذرت خواهر کرده بودم به هر حال
ممکنه که خیلی صریح باشه
چون وقت زیادی نداشتم که روی کلماتش فکر کنم و میخواستم که یک پست بفرستم
به هر حال ببخشید باز هم ولی این رو بدونید که یک واقعیته
راستی رفتم کلاس زبان و خیلی خوب بود همش ۵ تا دختریم توی کلاس و معلممون هم یک آقای جوان و بامزه هستش و خیلی خوش میگذره
حسابی آرایش کردم و مانتویی رو که یکسال پیش دوخته بودم و تا حالا نپوشیده بودم رو با شلوار لی قشنگم و با کفش کتونی خوشگلم و با یک شال خیلی قشنگ که زن دایی بزرگه برام عیدی آورده بود که خیلی هم رنگ قشنگی داره رنگ و وارنگه و تو تناژ رنگ قرمز و ایناست
خلاصه هی هم استادمون از من سوال میپرسید و من هم کلی هول میشدم ولی انگاری فهمیده بود که من بهتر از بقیه بلدم که صحبت کنم ![]()
خب بعدشم که با مامان قرار بود بریم یه جایی که تازه باز شده پیتزا بخوریم ولی بسته بود و کلی پیاده روی کردیم و رفتی همون پیتزا فروشی همیشگی و دو تا ساندویچ ژانبون تنوری با پنیر زدیم توی رگ
البته من رژیم دارم و نباید میخوردم ولی به پیاده رویش در کردم ![]()
خلاصه راستیییییییییییییییییییییی
اون برگشته
خب برگشت و کلی با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم که هر دو عوض بشیم آخه اون میگه که من مریضم و حالمم بده و از این حرفا البته عوض شد
ولی یهو دوباره اونجوری شده
یعنی فقط یک روز عوض شد و دوباره شد همون اونی که بود و دیروز اصلا بهم تلفن نکرد و من هم اصلا حوصله دیگه ندارم که بهش فکر کنم میخواد برگرده میخواد برنگرده
فعلا که سرم شلوغه و کلی درس دارم و کلی کار که با اینا سرم رو گرم میکنم تازه دارم ختم قرآن هم میکنم ![]()
![]()
یکی از دوستام میگه من این شکلیم ![]()
آخه معمولا پسرا اون قلبی رو دوست دارن که توی شرتشونه نه اون قلبی که توی سینشون پنهان کردن و میتپه
دیگه فقط قلبم مال خودمه
بازم باید تکیه بدم به دیوار تا اون کوهی که اونا از خوشون برات میسازن
من خسته ام
دریچه قلبم رو هم بسته ام
شعر شدا
خب سلااااااااااااااااااام
مرسی که دیگه خیلی میاین و به من سر میزنین و کلی شرمندم میکنین و دلداریم میدین
میدونین به یه حدی رسیدم که دیگه به کل این احساس رو ندارم که دوسش دارم نمیدونم چرا من که خیلی تلاش میکردم که بدستش بیارم ولی حالا اینطوری شدم نمیدونم که چرا ولی فکر نکنم که من دیگه هیچ وقت بهش تلفن کنم و حتی بهش روی خوشی رو که مثل قبل نشون میدادم رو بدم
خب نمیدونم چرااااااااااااا ولی اگر خودش منو بخواد واقعا و بخواد که بدستم بیاره رو میخوام ببینم که چی کار میکنه اگر ببینه که من تمایلی ندارم .
خب دایی جونم اینا هم اومدن اینجا و یک شبی موندن و رفتن و باز هم امروز که جمعه هستش دایی و مادر بزرگم اومدن اینجا و ناهار رو موندن و بعد ناهار زودی رفتن خونشون
قراره مادربزرگم اگر شد برام فردا از باغش لیمو ترش بیار آخه جدیدا عاشق سالاد گل کلم با هویج شدم البته هویج نداریم ولی خب من گل کلم ها رو ریز میکنم و روش حسابی فلفل سیاه و نمک میریزم و بعد روش لیموی تازه یا تازگیها نارنج تازه میچلونم و نوش جان میکنم و هر کسی که پیشم باشه کلی هوس میکنه ولی من که بهش نمیدم کهههههههههههههههه !!!!!!!!!!!!!
دیروز با مریم رفتیم بیرون و یعنی اول رفتم خونه مریم اینا برای عید دیدنی و بعد از اون با هم رفتیم برای "پرو" مانتوی دانشگاهش و من هم دوتا شلوار بردم برای کوتاه کردن پایینش و عوض کردن زیپ یکیش . بعد از اون رفتیم یه پیتزا فروشی معروف اینجا و ساندویچ مورد علاقه من ( ساندویچ ژامبون تنوری با پنیر ) رو خوردیم و کلی خندیدیم و کلی سوژه پیدا کردیم و کلی هم حال کردیم که همه با دوست پسر و نامزد و خلاصه یارشون میان اینجا و ما دو تا دختر خانوم و گل و مرتب و تیمیز رفتیم اونجا و خیلی هم با هم حال کردیم که اینطوری رفتیم . مگه فقط باید با جنس مخالف بیرون رفت و خوش گذروند .
تازه یکی از سوژه ها که من خیلی بهم برخورد اینطور بود که یه پسره با دوتا دختره پشت سر مریم یعنی روبروی من نشسته بودند ( من و مریم روبروی هم نشسته بودیم ) و بعد پسره بلند شد و از مضمون حرفاش فهمیدم از این پسرای هیچی ندار و سوسوله که حتی پول اون میز رو دخترا حساب کردن
من آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی حرص خوردم از این حرکت .
خب یه داداشی پیدا کردم تازگیها که توی خمینه و خیلی پسره خوبیه خشگل نیست ولی داداش ، داداشیه هههههههههههههههههه
فکر نکنین اونیه که مینویسه سلام آبجی و ... هاااااااا توی کامنت ها نه یکی دیگس
اونم خیلی داداش خوبیه و من خیلی دوسش دارم از من کوچیکتره و خیلی هم همش ناراحته و من از اینکه نمیتونم کمکی که لازم باشه براش رو انجام بدم خیلی ناراحتم فقط دعا کنین که یه راهی جلوی پاش بافته که از این تنهایی در بیاد
یه دوست دختر خوب هم پیدا کنه بد نیستااااااااااااااا
خب من دیگه حتما خواهر خوبی هستم که تا الان سه تا داداش توی اینترنت پیدا کردم دیگهههههههههه
مممممممممممممممممم
تنها نامه ای رو که اون برام نوشته رو میزارم ببینین آخه این نامش با رفتاراش هماهنگی داره یا نه
به قول یه نفر آدم
یا حق
salam ... khobi enaro barat minevisam bekhdetam migam ye soale bozorg daram age mihkay baraye man aks befresti dorost befrest entori saro tahesho nabor az khodet 1 done aks befrest vali kamel va sahih o salem bashe na enke hamejasho ghaichi koni bad baram befresti man entori khosham nemiad bishtar az yat misham midoni chera chon entori hes mikonam hanoz nemitonam negahet konam pas che berese be enke bekham dar morede to harf bezanam mamnon misham . man khili divone hastam goftam ke man fargh daram ba hame . akseto ham nemididam baz ghabolet dashatm va dosetam dashtam vali entori baram dige aks nafrest khaheshan .
دل وجانم به تو مشغول و نظر در چپ وراست تا نگويند حريفان که تو منظور مني
ديگران گر بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدني
midoni na chon man hanoz hich kase to nistam vali toro kase khodam gharar dadam .
az dost dashatan begam ke ayneho rag mimone dost mesle rage badane adame va mohebato eshgh mesle khone toye rag dar jaryane pas yedost khob be adam jan mide enerji mide eshgh mide mohabat mide az hame mohemtar shojaat mide ke dar barabare har chizi bekhatere yare khodesh mieiste .
movazebe khodet bash .miboooooooooooooooosamet
سلام خوبین ؟
خب توی این مدت مامان یه روز رفتش ییلاق اینجا پیش دوستش و من یک روز تنها بودم و وقتی هم که برگشت حالش بد شده بودو الان هم صداش در نمیاد و به قول داییم من شدم مترجمش
آخه فردای اون روزی که مامانم برگشت از ییلاق داییم و زن داییم و دختر و پسرشون اومدن خونه ما و دیشب رو موندن و امروز هم با هم رفتیم بازار و بعدش اونا رفتن
قرار بود امروز برم خونه مریم اینا عید دیدنیشو پس بدم ولی هوا بارونی بودو من هم از بس نذری خوردم که داشتم میترکیدم و حال پیاده روی نداشتم و نرفتم
از اون بگم که تازه دیروز چهار دفعه زنگ زد و هی هر دفعه که تلفن میکرد شماره تلفن میداد که من بهش تلفن کنم آخه یکی نیست بهش بگه تو وقتی که توی ایرانم بودی من بهت تلفن نمیکردم که پول تلفنم زیاد نشه حالا که رفتی به قول خودت ماکائو حالا من بهت تلفن کنم به خارج از کشور توی هر چهار دفعه هم که تلفن کرد یه بار هم حال منو نپرسید و تازه طلبکار هم بود که چرا یه حالی ازش نمیپرسم و با اینکه حتی مبایلش هم خاموش بودو کار نمیکرد
به هر حال من که بهش تلفن نکردم
و نمیکنم
دوست دارم که این شعر رو اینجا بنویسم
یکی از شعر های مریم حیدر زاده هستش :
نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه اینکه من نخوام برم ،نذاشت گلا رو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خوابد دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد
اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن و خوش
پیغام براش فرستادم بیا بازم منو بکش
نشد که بشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ های دنیا ندیدم عجب چشای روشنی
باور نکردی یه مژه اش رو به صد تا دریا نمیدم
یک تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه ، راست میگه هر چی اون بگه من کجا و دیوونگی
چجور به حرفاش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ و بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد واسه یه بارم من به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری شه بارون بگیره
نشد خودش آیینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی
نشد دوست دارم بگه به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد نشه از روی شعرها سر سری
نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره
آتیش گرفتم و یه بار نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزاره نذاره پای سرنوشت
نشد یه بار نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهان برای روزی هزار بار نمیرم
نشد برم نشد بره نشد بخواد نشد بیاد نشد ولی
شاید بشه واسم دعا کنین زیاد
از شما پنهون نکنم یه حرفایی بهم زده
گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فق برام دعا کنین
اول خدا بعدم شما


برای کسانی که چیزی از این عکسها نمیفهمند باید بگم که اگر دو مطلب قبلی رو بخونن حتما متوجه میشن
تازه اینجا که ما عکس گرفتیم اینا در حال خوبش بوده که من گذاشتم آخه کارای بدشون رو دیر کرده بودیم نشد که بگیریم ![]()
سلام
خیلی وقته که نیومدم و بنویسم
توی این چند وقته فقط وقتی که سال تحویل شد ساعت 1 شب تلقن زدو عید رو تبریک گفت و گفت که با تیم داره میره توبی و از اونجا میرن کره و ... برای مسابقات و اونوقت بعد از مسابقات میره برای معالجه .
از دیشب نمیدون که چرا اینطوری شدم یه حسی دارم که بهم میگه که اون داره به من دروغ میگه و باید بزارمش کنار و الان داره واسه خودش توی دوبی راحت میگرده و خوش میگذرونه و اصلا هم به یاد من نیست چون هنوز بهم یه تلفن نزده با اینکه قرارمون این بود که تلفن کنه ولی نکرده .
نمیدونم چرا اینجوری شدم از دیروز بیخیالش شدم میخوام فراموشش کنم یهو الکی و حالا از این فکرا به سرم زده که حتی اگه برگرده هم بهش بگم که دیگه نمیخوامش و بره بهتره
نمیدونم چرا اینطوری شدم
یهو افسرده شدم
بگذریم
چندروز پیش افتادم به جون کی بورد بدبختم و سه ساعت طول کشید تا کاملا تمیزش کردم و دونه دونه کلیداش و در آوردم و تمیز کردم و آخر سر برای اینکه دیگه توش آشغال نره روش سلیفن کشیدم و حالا انقدره حال میده که نگور تازه برای اولین بار هم موسم رو باز کردم و اونم تمیز کردم و وقتی میخواستم پیچشو ببندم یه فنر توش بود که همش مزاحم بودو اجازه نمیداد که اسکرولش کار کنه خلاصه من هم که خیلی راحت اون فنر رو که اصلا نمیدونم مال کجاش بود رو از توش در آوردم و انداختم کنار و موس رو بستم و دیدم که خب داره کار میکنه دیگه پس بهش احتیاجی نداره
دایی اینا میخوان بیان ایجا ولی حوصله ندارم به قول مامانم اونا به خاطر وضع روحی ما نمیان اونا میان چون ایندفعه جایی ندارن که برای تفریح عیدشون برن اونجا و خلاصه هر کسی به فکر خودشه .
هر کی زنگ میزنه مامانم همچین قشنگ تعارف میکنه میگه حتما تشریف بیارین پیش ما هااااا ولی به قول خودش میگه من که انقدره با آغوش باز پذیرای اینا هستم ولی وقتی که میخوام برم تهران باید عزای حسینی بگیرم که حالا شب کجا برم چون خونه هر کدومشون که بره کلی فیس و افاده دارن و خلاصه که آدم با اینهمه فامیل توی شهر خودش غریب باشه دیگه میدونین چه ریختی میشه دیگه .
دارم زبان کار میکنم که 15 این ماه برم کلاس زبان ثبت نام کنم و امروز هم case گیتارم رو باز کردم و کوکش کردم و میخوام تمرین کنم که اگر وقتی بود یه سری به کلاس گیتار بزنم
برای اطلاعتون من سبک کلاسیک میزنم و بسیار هم باهاش حال میکنم و دوسش دارم
امروز فهمیدم که مامی خرگوشه ی عزیزم دیگه نمینویسه و کلی ناراحت شدم واقعا نمیدونم چی کار کنم مامانم که همش میگه نوشته هاش مثل خواهرم میمونه و خیلی دوسش داره
ولی متاسفانه قسمت نظرخواهیش رو هم برداشته و نمیشه براش نظر داد ولی خدارو شکر ایمیلش هست و صعیم رو میکنم که اونطوری باهاش ارتباط برقرار کنم .
موقع تحویل سال فال حافظ گرفتم معنیش این اومد
شما از کسی که انتظار نداشتید ، نامهربانی و جفا دیده اید ناراحت نباشید . زیرا او از کرده خود پشیمان است و روابط دوباره مانند گذشته خواهد شد . از همه نباید توقع یکسان داشته باشی . شما که انسان شایسته ای هستید . باید به کارهای خوب خود ادامه بدهید . موفقیت با شما است .
البته من هیچ وقت نیت خاصی نمیکنم و میگم حافظ هرچی خودت میخوای ازم بهم بگی بگو و کمی هم از آیندم باشه اون هم همیشه جوابهای خیلی عالی ای رو به من میده
دوست من مریم که این حافظ بیچاره رو ترتیبشو داده از بس از صبح تا شب واسه احسانش فال حافظ میگیره که ببینه برمیگرده یا نه .
امیدوارم که امسال سال خوبی باشه
خب نمیدونم که چند روزه که کاملا چیزی ننوشتم
جمعه باهاش قرار گذاشته بودم رو که یادتونه صبح که اومدم و ازش گفتم توی اینترنت بعد که ساعت 9 دی سی شدم بعد یک ربع زنگ زد و کلی دعوا کرد که چرا تلفنت مشغول بوده و به من یه تلفن نزدی که بگی هوا چطوره منم گفتم فکر کردم یا خودت به اون یکی شمارمون زنگ میزنی و اینکه اصلا قرار بوده که تو دیشب تلفن کنی و چرا تلفن نکردی و ...
خلاصه قطع کرد
بعد از یه مدت دیگه دوباره تلفن کرد و گفت که سالادالویه درست کردم یا نه و من گفتم که حالم بد بودو الانم تب دارم و حالم خوب نیست و نتونستم چیزی درست کنم و خلاصه گفتش که تو اصلا از همون دیشب میخواستی که این قرارمون بهم بخوره و من دارم برمیگردم ساری و نمیام پیشت . مامانم از من نگران تر و میگفت خب بهش بگو برگرده درست میکنیم سالاد رو ولی منم مغرور یه ذره هم رفتار خوب بهش نشون ندادم و هی بد اخلاقی میکردم
خلاصه
منم کلی عصبی شدم و قطع کردیم و من رفتم حموم تا یه کمی اعصابم بهتر بشه و از تب هم داشتم میمردم
از حموم که اومدم بیرون یه مدت دور خودم پلکیدم و اتاقم رو جمع و جور کردم که تلفن باز زنگ زد و اون بودش و پرسید که سالادالویه درست کردم یا نه منم گفتم که تو که گفتی که نمیای و داری برمیگردی که منم درست نکردم و تازه میگه خب حالا درست کن انگاری که کار راحتیه و خلاصه باز هم اون نق بزن من نق بزن و آخر سر هم از خیرش به سلامتی گذشت و گفت که باشه درست نکن خودمون یه چیزی درست میکنیم و من هم آخر تلفن گفتم که نریم کو ه و کلی ضد حال خورد ( آخه با خودش کلی زیر انداز و لباس ورزشی و کفش ورزشی و ... آورده بود ) و باز نق نق کرد که چرا و گفتم که توی کوه ها کلی مامور ریخته و ما که با هم نسبتی نداریم بگیرنمون بد میشه و مامانم میگه که بریم یه کافی تریایی چیزی بشینیم و یه کمی حرف بزنیم و ... کلی بیچاره رو ضد حال زدم با این حرفم و با کلی اخم و تخم دیگه مجبور رود که قبول کنه
دیگه من تندی رفتم و آرایش کردم و لباس پوشیدم و رفتم توی حیاط که مامانم منو دید تعجب کرد و گفتم که داره میاد و من میرم ببینمش
رفتم توی یه کافی تریا که باهاش قرار گذاشته بودم بیچاره با یه کوله اومده بود که منم توی اون کوله جا میشدم و یه چند ساعتی نشستیم
حالا موقعیت مکان نشستنمون رو توضیح بدم که یه جریانی رو بگم طبقه بالای تریا هم جا برای نشستن بود و 4 میز بود برای 4 خانواده خلاصه ما سمت راست ردیف اول نشسته بودیم اول که رفتم اون فقط بود با یه دختر دیگه که تنها در ردیف دوم سمت چپ یعنی آخر اونجا نشسته بود و اولش که وارد شدم انگاری من رو با کسی اشتباه گرفته بودو بعدش هم زود فهمید و به من گفت که شما رو با کسی اشتباه گرفتم و من هم جواب دادم که حدس زدم که اینطور باشه
خلاصه بعد از مدتی دوست پسر اون دختره اومد و یه مدت بعد دیدم که هر دوتاشون دارن گریه میکنن و یه مدت بعدتر هم یه دختر تنها اومد پشت ما نشست و اون دوتا دختر و پسر اولی که گریه میکردن رفتن و دوست پسر اون دختره که تنها اومد پشت سر ما نشست سر رسید و قیافش با اون ریشش گفتیم عین این حذب الله ای هاست و کلی تعجب کردیم و اون هم که شوخیش گرفته بودو هی میگفت هیف این دختره که با این پسره دوست بعد از یه مدت من که روبروی اون نشسته بودم و با بی محلی هاش دیگه یه کم هم گریم در اومد ( البته بیشتر بخاطر سرطانی که داره و اینکه شاید دیگه هیچ وقت نبینمش و البته خودش هم حرسم رو در می آورد ) خلاصه گفت که بیا اینور پیش خودم بشین و گریه هاتو پاک کن و بذار من برات گریه هاتو پاک کنم و ...
خلاصه من رفتم پیش اون نشستم و پشت به اون پسر و دختره بودیم بعد از یه مدت که من گشنم شد اون رفت که سفارش یه چیزی بده و بر گشت و یه کمی حرف زدیم اومد خودش و جابجا کنه و یه کش و قوسی بیاد دید که به به عجب اتفاقات مخوفی داره اون پشت میافته و اون پشت عجب خبریه
خلاصه وقتی بمن گفت که من باور نکردم که نمیتونستممم برگردم و خب آخه به قول خودم زابلو میشد و اون با مبایلش انگاری که میخوایم از خودمون عکس بگیریم عکس گرفت و بله بنده با سند و مدرک به این باور رسیدم که اون پشت چیزی فرای آن چیزیست که فکر می کردم .
یه صحنش هم که دیگه بعد از چند تا عکس که از توی عکس کاراشونو میدیدم با شجاعت تمام برگشتم و دیدم که دختره سرش واسط پای پسرس و پسره هم با چشمای کالا خمار معلوم نبود کجای روبرو رو نگاه میکرد و حسابی انگاری داشت لذت میبرد .
برای اون من یه قلب خریدم که خیلی باحال بود و خیلی نرم بود ولی گفت که بیا اینو از وسط نصف کنیم و یک تیکش پیش تو باشه و تیکه ی دیگش پیش من و وقتی که به هم رسیدیم اینو بهم بچسبونیم خلاصه که تیکه ای که دست من بود زمان کشیدن بزرگتر بود و اینجوری معلوم شد که من اونو بیشتر دوست دارم و تیکه ی بزرگتر باید پیش من میموند که با زرنگی اونو براش خودش برداشت و کوچولوتره رو به من داد البته زیاد با هم تفاوتی نداشتن ولی خب مال من یه ذره بزرگتر بود دیگه !!!!!!!!!!
راستی عکسها رو هم برام فرستاد شاید یه روزی بذارمش اینجا که ببینین اون پشت چه خبر بود البته اون که برای من عکسای خوبش رو فرستاد
خلاصه که آخرش با خوبی و خوشی از هم جدا شدیم و گفتم کی میای خاستگاری گفت که الان تمریناتم خیلی فشرده هستش و سال دیگه میام خاستگاری و من هم مبهوت بهش نگاه کردم که چقدره جدی به این سوال ساده من جواب داد !!!!!!!!!!!!!!!
خب عید هم که امشب قراره از راه برسه و یک خبر مسرت بخش دیگه اینکه دیگه ساعت جاش تکون نمیخوره و هی عقب جلو نمیشه و ما هی گیج نمیشیم
عیدتون مبارک
در آخر یک شعری رو مینویسم که خیلی دوسش دارم حتما هم تا حالا شنیدینش چون توی فیلی که شنبه ها کانال سه میداد به نام " و خداوند عشق را آفرید " من از اونجا برداشتم
امیدوارم که همیشه شاد باشین برای اون سر سفره هفت سینتون هم بخاطر من دعا کنین و از خدا بخواین که خداوند دلش برای من بسوزه و سلامتی اون رو بهش برگردونه
عیدتون مبارک
تعطیلات بسیار خوشی رو پشت سر بگذارید
بار خدایا
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد
هرگز نباشد
که در وجودم عشق نباشد